روزهاي مهر را طوری مي گذارنم كه نسبت به خيلي از مسائل زندگي بي تفاوت و شايد بي خيال تر از گذشته شده ام. خيلي تلاش مي كنم تا بدين سان باشم  ولي فكر مي كنم كه هنوز جا دارم تا بيشتر از اين به اين شرايط و این نوع زندگي كه در حال گذرانش هستم بي تفاوت تر شوم.

يك روزهايي خيالت جمع است كه مي تواني با حرص ، حسرت هاي گذشته را روي بوم پياده كني و بعد كمي آرام تر شوي، ولي كمي كه زمان مي گذرد متوجه اين مسئله مي شوي كه هيچ چيز جاي ثابتي در زندگي تو ندارد و هر چيز  فقط يك خاطره ی ذهنی است و بس

مي خواهم به خودم بقبولانم كه چيزيم نيست و اگر هست اينقدر نيست كه بخواي آنرا بزرگ نمايي كني. ولي حدسم درست است، هر چه هست و يا هر چيزيم كه باشد اينقدر است كه فاجعه آنرا نمي توان در يك بوم نشان داد.

ناراحت مي شوم كه نمي توانم اندازه این شدت را در كادرهاي نقاشي ام تصور كنم و آنرا نقاشي كنم. براي يك نقاش همين عذاب است که نداند چه ترکیب درستی از این همه دغدغه ها بوجود بیاورد.

باید مطمئن باشم كه چيزيم نيست.

Red Orange

2012